تبليغاتX
ما هستیم تا زمانی که عشق پا بر جاست...

ما هستیم تا زمانی که عشق پا بر جاست...

كاش زندگي مفهومي ديگر داشت

نقاشی دو فرشته!!!

 

 

دو مرد چند دقیقه روبه روی تابلویی ایستاده بودند که در ان

 

دو فرشته دست در دست هم به سوی شهری فرود می امدند

 

یکی از مرد ها گفت:"این تابلو وحشت طاعون سیاه است.مردم دارند می میرند.

 

نمی خواهم تصویر فرشتگان را ببینم".

 

دیگری گفت:"این تابلو فراتر از طاعون است.تجلی افسانه ای زرین است.

 

فرشته ای که قرمز پوشیده ابلیس است.یعنی شر!!

 

ببین کیسه ی کوچکی به کمرش اویخته:داخل کیسه بیماری همه گیری است

 

 که زندگی ما و خانواده مان را نابود می کند"

 

مرد با دقت به تابلو نگریست.ابلیس به راستی کیسه ی کوچکی داشت

 

 با این وجود فرشته ای که او را راهنمایی می کرد

 

 چهره ای موقر  ارام و نورانی داشت.

 

-اگر ابلیس طاعون می اورد این یکی که دست او را گرفته کیست؟؟!!

 

-فرشته ی خداست پیام اور نیکی.بدون اجازه او بدی نمی تواند تجلی یابد

 

-پس دارد چه می کند؟!

 

-جایی را به ابلیس نشان می دهد که فاجعه ای باید مردمش را منزه کند....

 

 

    

 


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 4:17 بعد از ظهر |


سنگهای بزرگتر

 

استاد گلدانی شیشه ای روی میز گذاشت.بعد یک دوجین سنگ از داخل کیسه ای بیرون اورد که هرکدام به اندازه ی یک پرتقال بودند.

 

بعد یکی یکی سنگها را داخل  گلدان انداخت.وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد  از شاگردانش  پرسید پر شده ؟!

 

همه گفتند بلی....اما استاد از کیسه ی دیگری مقداری ریگ بیرون  اور

د

.گلدان را کمی تکان داد و بعد توانست ریگها را هم در گلدان بیندازد

.

دوباره پرسید پر شده؟!؟

 

شاگردها گفتند بله این بار دیگر پر شده...

.

استاد کیسه ی دیگری را باز کرد وکمی خاک بیرون اورد و در گلدان ریخت

 

 خاک فضای خالی میان سنگها را پر کرد و تا لبه گلدان رسید!!!

 

استاد گفت بسیار خوب دیگر گلدان پر شده است.فکر می کنید می خواستم

 

 چه چیزی را به شما بیاموزم؟!

 

شاگردی گفت:این که مهم نیست ادم چقدر گرفتار باشد همیشه وقتی برای پرداختن

 

 به کارهای دیگر هم وجود دارد....

 

استاد گفت: اصلا. این نمایش کوچک نشان می دهد که اگر اول سنگهای بزرگ

 

 را در گلدان نیندازیم بعدا نمی توانیم!!!

 

پس مسا یل بزرگ در زندگی ما کدامند؟!؟!

 

برنامه هایی که به تاخیر می اندازیم.

 

ماجراهایی که به سراغشان نمی رویم.

 

عشقهایی که برای انها نمی جنگیم.

 

کدامند؟!؟!

 

از خود بپرسید سنگهای بزرگ زندگیتان کدامند

 

که اتش خداوند را در دل شما زنده نگاه می دارند.

 

و بی درنگ انها را در گلدان تصمیم های خود بیندازید وگرنه دیگر

 

 جایی برای انها پیدا نمی کنید!!!!!

پائولو کوئلیو


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 3:0 بعد از ظهر |


سلاااااااام

سلاااام

 

سلام به همه ی شما دوستای گلم 

 

تصمیم گرفتیم از این به بعد واستون از حکایتهای

 

 پائولوکوئلیو بنویسیم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

حتما نظر بدین دوست داریم نظر شمارو هم بدونیم....

 


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 2:48 بعد از ظهر |


مانده ام تنهای تنها

كاش مي دانستي دلم در حسرت دوباره ديدنت درسينه مي سوزد  

 

كاش مي دانستي شمع آرزوهاي مرا باد جدايي تو خاموش كرد

 

كاش مي دانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست

 

كاش ميدانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد

 

كاش قصه تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي

 

حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم؟؟


 

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 8:45 بعد از ظهر |


برای تو


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 7:13 بعد از ظهر |


تقدیم به تنها خواهرم

 اين متن رو تقديم مي كنم به خواهر گلم

با من بمان همسفرم اي تو مظهر زيبايي ها ، اي تو همسفر جاده

 هاي بي پايان زندگي با من بمان عزيزم اي تو به بلندي كوه ها ، به

درخشندگي ستاره ها ، به گرمي خورشيد ، به وسعت دشت عشق با ماندنت با من ، مرا كه حقير و پر از نيازم ، مني كه خاموش و بي نورم ،

 مني كه سرد وخالي ام كمي اميدوار به زندگي كن! اي تو ساحل

 عاشقي ، اي كه اشكهاي روي گونه هايت مانند شبنمي روي گل

است ، اي كه صداي نفسهايت مانند صداي امواج درياي عاشقي است

 ، اي كه حرفهايت به شيريني قند ونبات است با من بمان و مني كه

 همان كوير تشنه و بي جانم ، مني كه شاخه اي خشك و مني كه

خسته و خورد از زندگي ام آرام كن بمان اي همسفر جاده هاي خسته

 و خالي ام ، بمان و در اين راه هاي پر فراز و نشيب زندگي ام بهترين

 همسفر و همدم و فرشته نجات باش بمان تا با هم از حادثه ها بگذريم

 ، از پلي كه بر روي دره هاي بي محبتي و جدايي مي باشد عبور كنيم

تا به مقصدمان كه خانه دل سرخ است برسيم اي تو كه خون عاشقي

را در رگهاي سرد و خشك من جاري ساختي ، اي كه نفسي دوباره به

 زندگي من دادي ، اي كه حال و هوايي دوباره به دنياي عاشقي من

 دادي ، با من بمان تا ديگربر نام عشق لعنت نگويم، بمان تا ديگر عشق

را در ذهنم پوچ و بي هويت ندانم! عشق اگر همان عشق قصه ها باشد

 واقعي است ، عشق اگر به شيريني عشق ليلي و مجنون باشيد

واقعي است ، پس بيا ، بيا با من بمان تا با هم قصه اي ديگر در صحنه

روزگار بر جا بگذاريم و ما همان ليلي و مجنون دوم قصه ها و افسانه

 شويم ، بيا ما حتي از ليلي و مجنون نيز حادثه ساز تر و عاشقتر و

ديوانه تر باشيم اي كه تو با اراده و اطمينان همسفرم شدي ، و با

احساسي پاك و پر ازعشق پا به اين جاده هاي پر فراز زندگي ام

گذاشتي تا پايان راه با من باش ، و دستت را از من جدا نكن! مرا دراين

جاده هاي تشنه و پر از درد رها نكن ، مرا تنها نگذار عزيزم ، قلب مرا

آرام كن عزيزم! به من اميد بده كه به آن مقصدي كه ميخواهيم خواهيم

 رسيد عزيزم! اي مظهر زيبايي ها ، اي گل شقايقي كه در تپه دلم

روييده اي تا ابد با من بمان عزيزم


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 6:59 بعد از ظهر |


زندگی چیست؟!؟!؟

 

 

امدن! 
افتان و خیزان!
در به در دنبال تاکستان خوشبختی دویدن چیدن یک میوه از ان یا نچیدن...
این تمام زندگیست!!!!!


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 3:48 بعد از ظهر |


شوق دبدار

پس بیا خوبیها را + و بدیها را – کنیم و زیر رادیکال قرار دهیم و از ان جذر محبت بگیریم.

محبوبم تو را چه بنامم x یا y ؟؟؟؟

فقط می دانم که sin لبانت با cos چشمانم مساوی است.من و تو یک عامل مشترک بودیم که هیچ ریاضی دانی نمی توانست ما را به توان برساند.تنها فیثا غورس ریاضیدان یونانی است که توانست ما را از راه معادله ی دو مجهولی کنار هم بیاورد و به توان برساند تا از راه اتحاد مزدوج باهم ازدواج کنیم....

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 3:44 بعد از ظهر |


دیروز. امروز. فردا

امروز : دارم به فردایی فکر می کنم که ما دیگر نباشیم و دیگران باشند

 

 و به فردای خویش فکر کنند.

 

فردا: حالا قرار است من دیگر نباشم و دیگران به فردایشان فکر کنند.

 

 

شاید دیروز: دارم فکر می کنم به زودی که من باشم و به اینده ام فکر کنم.

 

 

پایان : در ملول این روزها که رفته اند.همه امدند و رفتندو هیچکدام به

 

همیشگی بودن خدا فکر نکرد…

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 3:37 بعد از ظهر |


براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌

 گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،‌

اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است

 

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 9:0 بعد از ظهر |


کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود،

 

 و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي مي سپارد چه کسي خواهد بود

 

تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 8:50 بعد از ظهر |


می نویسم به خاطر تو...

 

تنها برای تو قلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی

هزاران گل را به پای تو که ناخواسته در دام عشقت اسیر شده ام می ریزم

دوستت دارم و بدان که دنیا با حضور تو معنا گرفته

 


 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 3:14 بعد از ظهر |


مي نويسم واسه سلطان قلبم

از اولين نگاهي كه به تو انداختم ، تو در قلبم جاري شدي مثل آب زلالي كه در رودخانه ها جاري مي گردد...

تو را دوست دارم ، خواه باور كني يا نه و اگر يك لحظه تو را نبينم انگار كه خون در رگهاي بدنم جريان ندارد.

دوست دارم آن روز رسد كه حرفهاي دلم را برايت بگويم اي

محرم اسرارم

 


 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 11:47 قبل از ظهر |


تفاوت عشق و دوستی


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 4:7 بعد از ظهر |


اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و

 توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم

 راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ، اگر كلمه

 دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و

توست ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم.

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 3:31 بعد از ظهر |


آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در

آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت

 آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه

 رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد

 داد


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 3:22 بعد از ظهر |


زندگي سه چيز است: اشكي كه خشك ميشود! لبخندي كه محو ميشود!يادي كه

ميماند و فراموش نميشود

دوستت دارم و هیچ وقت فراموشت نمیکنم


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 3:15 بعد از ظهر |


برف از آسمون خسته مي شه,

 زمستون

 بهونست

 برگ از درخت خسته ميشه,

 

 پاييز بهونست,

 دلم برات تنگ می شه

 

 همهی این مطالب بهونست

 

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 3:8 بعد از ظهر |


تقدیم به تنها دلیل زندگیم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری

 هرگز نفهمد  که چرا خیس نشد


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 2:54 بعد از ظهر |


تقدیم به کسی که می پرستمش

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه

دوستت دارم بیشتر از تمام دنیا با تمام زیبایی هاش


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 2:38 بعد از ظهر |


من و تو

جمعی از عاشقان و دلسوختگان بودند.قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .... کنار چوب دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند : دوستت دارم


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 9:23 بعد از ظهر |


..::عشق نمی پرسه...::..

عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟ 

 عشق فقط ميگه تو مال مني...

عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟

   فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...  

 عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟

  فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

     فقط ميگه هميشه با مني...

 عشق نمي پرسه که دوستم داري؟

       فقط ميگه دوستت دارم...


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 10:36 قبل از ظهر |


تقدیم با تمام وجودم به ...

تقدیم به اونی که خودش میدونه اما دریا فاصله ماست

تا به کی باید رفت؟    از دیاری به دیار دیگر  نتوانم.نتوانم جستن   
هر زمان عشقی و یاری دیگر      کاش ما آن دو پرستو بودیم  که همه
عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر    آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من گویی تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو    روی لبهایم میپندارم    میسپارد جان عطری گذران
آنچنان آلودست عشق غمناکم از بیم زوال     که همه زندگیم میلرزد
چون تو را مینگرم      مثل این است که از پنجره ای   تکدرختم را
سرشار از برگ در تب زرد خزان مینگرم         مثل این است که تصویری را
روی جریانهای مغشوش  آب روان مینگرم

بین من و تو خیلی فاصله زیاده اما باور کن که خیلی نزدیکی


 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 10:47 قبل از ظهر |


..::سقوط::..


 

نوشته شده توسط محسن در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 10:43 قبل از ظهر |


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به ان تکیه کنی

 

و از غم زندگی برایش اشک بریزی


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 3:29 بعد از ظهر |


عشق کامل نمی شود

 

قرن هاست به ما می اموزند

 

 که چگونه عشقمان را کامل کنیم و ما نتوانسته ایم چنین کنیم

 

زیرا چنین ایده ای در مبانی اشکال داشته است

 

عشق نمی تواند کامل شود.کامل کردن عشق یعنی تمام کردن عشق

 

عشق تمام نمی شود زیرا عشق زندگی است

 

عشق جاودانگی است.بی زمانی است

 

عشق با مرگ بیگانه است

 عشق تنها پدیده ی زندگی ماست که از مرگ فراتر می رود

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 3:3 بعد از ظهر |


تنها برای یک نفر قدم بردار

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای

 

و تنها از دنـــیـــــــــــــــــا میـــــــــــــــــــــــــــــری

 

پس سعی کن زندگی کنی بدون هیچ احساسی ،بی آنکه

 

دوست داشتــه باشی و دوستــت داشتــه باشنـــــــــــــــد  

 

بگذار خانه قلبت همیشه خالی از عشق باشد زیرا آنقدر

 

عظیم است که حق خاکستر غمش را ندانی اما اگر کسی

 

را دوست داشتی عمیق دوست بدار ،زیاد بخند،زیاد گریه

 

کن و تنها برای یک نفر قدم بردار تنها برای کسی کــــــه

 

دوستش می داری

 

تنها برای کسی که دوستش می داری


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 6:40 بعد از ظهر |


تقدیم به عزیزترینم

سلام به همگی

خوبین انشاالله ؟؟

چند روزی به نت دسترسی نداشتم و نتونستم پست بزارم

الانم می خوام این پست رو تقدیم کنم به عزیزترین و بهترین یار زندگیم امیدوارم خوشش بیاد

معنای  زیبای  صداقت  را زمانی دریافتم که

 عشق تو در قلبم جوانه زد و حرارت آن همانند

گرمای سوزان خورشید سر تا سر وجودم را فرا

گرفت مهربانم همیشه سر سبز بمانی .

از روزی که که دستهایت را سایه بانی برای زندگی ام

 یافتم آتش عشق تو در قلبم شعله ور شد و فهمیدم که برای

همیشه باید این عشق را پرستش کنم و

در جمله ای دیگر به تو عزیزترینم می گویم : 

عشق را با تو تجربه کردم و با محبتت

زندگی را معنی پس بدان تا هستی هستم و تا ابد در کنارت خواهم ماند

 


 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 4:48 بعد از ظهر |


دلم واست تنگ شده

کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود

 

که امروز ارزوی دیدن یک لحظه

 

فقط یک لحظه

 

از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم

 


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 2:17 بعد از ظهر |


فرشته

روی شانه های من دو فرشته لانه دارند

 

یکی خوبی های تو را مینویسد

 

یکی بدی های مرا از چشمان تو دور میکند


 

نوشته شده توسط درياي خاموش در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 2:3 بعد از ظهر |


JavaScript Codes example:
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes